|
|
٭ همونطور که حتما میدونین ، اولين جشواره وبلاگ هاي فارسي و نشريات اينترنتي، از 19 تا 21 خرداد برگزار مي شه.
گفتگویی که با من انجام دادن رو میتونین اینجا بخونین. (:
٭ از اونجایی که من هیچ چیم به آدمیزاد نمیبره و از وقتی که کارمند شدم بعضی شبا تا 9-10 هم شرکتم, دیگه ساعت و زمان مسافرت رفتنم هم غیر آدمیزادی شده!
پنج شنبه شب ساعت 1 نصف شب با چنتا از بچه ها راه افتادیم رفتیم کاشان تا جمعه شب. حدود 5 صبح رسیدیم. تصمیم گرفتیم به جای اینکه بریم قمصر بریم نیاسر و جدا هم که تصمیم خوبی بود, چقدر این نیاسر شهر سرسبز خوشکلی بود. اون ساعت هم هیشکی بیدار نبود اونجا! از شانس ما هم گفتن که سرما زده به گلها و امروز گلابگیری ندارن. ما هم صبحونه خوردیمو یه سری به آتشکده ی خرمدشت که به دستور خود اردشیر بنا شده بوده زدیمو کلی هم عکس گرفتیمو راه افتادیم به سمت کاشان. خلاصه اینکه رسیدیم کاشان و یه راست رفتیم خونه های قدیمیشو ببینیم. با خونه بروجردیها شروع کردیم. کلی اونجا وقت گذاشتیمو عکس گرفتیم، دریغ از اینکه تقریبا کوچیکترین خونه ی قدیمی کاشانه و هنوزم 3 تا مجموعه بزرگتر و حتی دیدنی تر پیش رو داریم. خلاصه 3 تای دیگه رو هم با تموم خستگیمون دیدیم رفتیم به سمت باغ فین. سوزن نمیشد انداخت از بس که شلوغ بود. ولی یه آشنا پیدا کردیمو ماشین رو تو خود باغ پارک کردیم. اونجا استراحتی کردیمو ناهارو تو این باغ با صفا خوردیم و از حمام و قتلگاه امیرکبیر هم دیدن کردیم و راه افتادیم به طرف ابیانه. موزه کاشان رو هم دیدیم. توش پر بود از آثاری که از تپه ی باستانی سیلک پیدا کرده بودن و برمیگشت به 3 تا 4 هزار سال پیش. این نیاکان ما چه میکردن! آثار بعد از حمله ی عربها هم تو موزه پیدا میشد که به نظرم هیچ چیز بیشتر از آثار دوران قبل از اسلام که نداشت هیچ، خیلی هم قبل از اسلامی ها خوشکل ترو با کلاس تر بودن! (; کاشان هم جدا شهر ترتمیزی بود با مردم خیلی بافرهنگ و آدم حسابی (: و اما اوج سفرمون ابیانه بود. بیشتر از یکساعتی توراه بودیم تا رسیدیم بهش. ولی جاده ی خیلی خوشکل و چشم نوازی داشت. متاسفانه باتری دوربین من تموم شده بود و یه نم بارونی هم میومد و نتونستم از ابیانه عکس بگیرم. خلاصه رسیدیم به این روستای فوق العاده خوشکلو ترتمیز. کف روستا همه سنگ فرش قرمز بود. نمای همه ی خونه ها هم کاهگلی قرمز بودن. همه خانومها هم با یه روسری یه شکل خیلی خوشکل در خونه هاشون نشسته بودنو خرت و پرت میفروختن. نمیدونین من چه لذتی میبردم از دیدن این همه زیبایی , و این همه مردم مهربون مهمون نوازش. خلاصه مـُردم از خوشی از بس پیرزنهای خوشکل خوشکل دیدم اونجا!! ((: جالبه که زبونشون هم تقریبا پهلوی بود. فکر میکنم به خاطر این اصالت و ایرانی بودنشون هم بود که اینقدر آدمای درست و حسابی بودن. 2 ساعتی هم ابیانه گشتیمو حسابی کیف کردیم و برگشتیم به سمت تهران... جای شما خالی (: رو این میز شلوغ پلوغم هر چی میگردم کابل دوربین رو پیدا نمیکنم که عکسارو بفرستم رو کامپیوتر! باشه فردا پس فردا اگه رسیدم چنتاشونو اینجا هم میفرستم (:
٭
![]() خدا بگم این احسان و خودش رو چیکار کنه! ((: از وقتی که دعوتم کرده به Orkut دوباره اون حس فراموش شده ی bbs بازیم زنده شده! اون زمونا اول صبح که پا میشدم قبل از هرکاری مینشستم پای کامپیوتر و یه چرخی تو bbs ها میزدم. آخر شب هم اگر باز آنلاین نمیشدم خوابم نمیبرد. الان نسبت به ارکات هم همین احساس رو پیدا کردم! (: راستی الان تو ارکات از نظر تعداد کاربر در رده نهم قرار داریم! از آلمان بالاتریم و فکر کنم همین روزا از انگلیس و کانادا و هلند هم بزنیم بالا (:
٭ شام آخر
خورشید خانوم و بابک بالاخره دارن میرن... امشب پینک فلویدیش یه قرار جور کرده بود فرحزاد که شام آخر رو هم بخوریم. قبل از هرچی فقط این آدرس دادنش رو ببینین!! ((: too yadegare emam be khorojie Farahzad ke miresin NARIN dakhel va radesh konin ta inke be khoroojie NIAYESH beresin, oonja berin samte raast va berin be tarafe NIAYESHE GHARB. vaghti oftadin too niayesh bepichin samte rast va dakhele ASHRAFI ESFEHANI beshin. mostaghim berin ta samte RAST ye darookhane bebinin be esme AMIN. oonja bepichin samte rast o ye kami ke jolotar biayn tarafe CHAPetoon tabloye bagh khanevadegi ro mibinin. dakhel beshin va ta AKHARESH biayn be akharin bagh samte CHAP حالا از این بگذریم اصلا داروخانه ای به اسم امین اونجا نداشتیم!! ((: من از 9:30 تا 10:30 دقیقا شیش بار اشرفی رو از میدون پونک تا تهش دور زدمو پنج تا داروخونه دیدم ولی هیچ کدوم امین نبود!! ((: با هزار مصیبت (مگه میشد موبایل گرفت اونجا) با صنم تماس گرفتمو گفتم همچین داروخونه ای نداریم, گفت اشتباه شده, اسمش ارم ه! گشتم ارم رو هم پیدا نکردم تا خلاصه با راهنمایی های تلفنی بابک بالاخره به مقصد رسیدم! تقریبا بقیه هم همین مراحل رو طی کرده بودن تا آدرسو پیدا کردن! ((: یه زمانی قرار وبلاگی که میذاشتیم نهایتش میشدیم 7-8 نفر که همه هم همدیگرو خوب میشناختیم, این دفعه ماشالا 40 نفری بودیم, و منم همچنان همون 7-8 نفررو میشناختم فقط! (: جای خیلی ها هم خالی بود, تقریبا نصفی از بچه های اولین اکیپ وبلاگیمون الان جاهای دیگه ی دنیا پخش و پلان. صنم هم که فردا میره... بچه ها هم کلی عکس گرفتن که امیدوارم یه روزی بتونم ببینمشون! خلاصه اینکه صنم و بابک عزیزم, جدا براتون آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم که تو این زندگی جدیدی که دارین شروع میکنین به همه ی آرزوهاتون برسین (: اگه سینا مطلبی رو دیدین, مانی رو برا من ببوسین! (: راستی این بلاگر عجب تیپی زده ها! (:
٭ خدارو شکر همه چی داره به خوبی پیش میره... (:
ددی جان حسابی پسرشو شرمنده کردهو یه زمین کوچولو برام گرفته که بسازم, بلکه اینجوری اون تئوری هایی که سالها توی اون اصطلاحا دانشگاه واسه امتحان حفظشون میکردیم به یه دردیم بخورن! فعلا درگیر کارای شهرداری و مجوز ساختشم ... (: از طرفی چند وقتیه که مدیر بازرگانی یه شرکت معتبر کامپیوتری هم شدم... راستی امروز ظهر چند دقیقه ای از دفتر اومده بودم بیرون که یه صحنه ی خیلی باحال دیدم! درست مثل فیلما!! ((:یه یاروهه دستبند به دست از کلانتری میدون نیلوفر فرار کرد! 50 متری که رفت تازه پلیسا متوجه شدنو 2 نفرشون افتادن دنبالش! اولیش که پاش گیر کرد به جدول و با کله خورد زمین, دومی ولی دنبالش رفتو چنتایی تیر هوایی هم شلیک کرد. آخرشو ندیدم چی شد ولی تازه آقای تبهکار که به آپادانا رسید 2تا ماشین پلیس سر فرصت راه افتادن بلکه بگیرنش...! جالب بود که آقاهه هی به تاکسی ها هم علامت میداد بلکه یکی سوارش کنه و فراریش بده! ((: الان خورشید خانوم رو بعد از مدتها آنلاین دیدم (: کلی یاد قدیم ندیما افتادم... یادش بخیر یه زمانی چقدر قرارای وبلاگی میذاشتیم. الانم شاید همچنان قرارها برجا باشن ولی من بی خبرم.. برین اینجا اولین عکس وبلاگی که منتشر کردیم رو ببینین... هنوز خیلی ها میترسیدن که عکساشونو بذارن رو لاگاشون, اول فکر کردیم که از پشتکارمون عکس بگیریم, دیدیم خیلی زشته! بعدش طبق ایده ی آرش آینه همچین عکسی گرفتیم ((: همین دیگه! فعلا... (:
نقل مطالب از اين صفحه ،
با ذكر نام و لينك وبلاگ توصيه مي شود!
|
:Special Thanks to | ||||